X
تبلیغات
زولا
مرا به ساحل باران ببر دلم تنگ است
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
نگارش در تاریخ یکشنبه 3 مهر 1390 توسط ایرج

 ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راهنمائی
همه درگاه تو جویم، همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزائی 



تو حکیمی، تو عظیمی، تو کریمی، تو رحیمی
تو نماینده فضلی، تو سزاوار ثنائی
بری از رنج و گدازی، بری از درد ونیازی
بری از بیم و امیدی، بری از چون و چرائی

نتوان وصف تو گفتن که در فهم نگنجی
نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
 
همه عزی و جلالی، همه علم و یقینی
همه نوری و سروری، همه جودی و جزایی 


عکاس:"ایرج "

نگارش در تاریخ دوشنبه 21 شهریور 1390 توسط ایرج

موزوی انشاع:عزدواج

من هر وقت یک کار خوب میکنم مامانم به من میگوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم.من تا به حال پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب میکرده که مامانش به اندازه استادیوم ازادی برایش زن گرفته بود.ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا ادم بشود چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان را ادم میکند



    (راستی تا یادم نرفته این عکس باغچه ماست و اینا جوجو های من هستن تو دستام دارن دنبال دون میگردن که بخورن مال چن وقت پیشه کلی ازشون مراقبت کردم که پیشی نیاد بخوردشون اخر سر بزرگ شدن وایننقده  قووووووقووووووولی قوووو کردن که نگو یادش بخیر...)

بگذریم خوب داشتم میگفتم

درعزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم میخوریم.از لحاظ فکری هم دو طرف باید به هم بخورند.ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم میگوید این ساناز بیشتر از تو هالیش میشود.در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست

چه بسیار ادمهای بزرگی بوده اند کهکارشان به طلاغ کشیده شده و چه بسیار ادمهای کوچکی که نکشیده شده.مهم اشق است!

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمیخواهد و دایی مختار هم از زندان در می اید

من تا به حال کلی سکه جمع کرده ام و میخواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعد به زندان نروم

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند.همین خرج های ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی"دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود  دایی مختار میگفت پدر خانومش چتر باز بود.خب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد.

البته من و ساناز توافق کردیم که به جای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم هم ارزانتر است هم خوشمزه تراست تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند

اگر ادم زن خانه دار بگیردخیلی بهتر است وگرنهادم مجبور میشود خودش خانه بگیرد.زن دایی مختار هم خانه دار نبود ودایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد.میگفت چون رهم و اجاره بالاست انها رفته اند پایین

اما خانوم دایی مختار هم میخواست برود بالا.حتمن از زیر زمینی میترسید.ساناز هم از زیر زمینی میترسد.برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم.اما ساناز از ان بالا افتاد و دستش شکست.از ان موقه خاله با من قهر است.قهر بهتر از دعواست.ادم وقتی قهر میکند بعد اشتی میکند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند بعد خانومش میرود دادگاه شکایت میکند بعد میایند دایی مختار را میبرند زندان!!البته زندان ادم را مرد میکند.عزدواج هم ادم را مرد میکند

اما ادم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!...این بود انشای من


از دفتر انشای یک بچه

نویسنده شناسایی نشد!!

نگارش در تاریخ جمعه 14 مرداد 1390 توسط ایرج

باد ها
یاد آور کوران هایست
که روزی پشت سر گذاشته ایم
و اینک نسیم هدیه ایست از خدا
برای سرو ماندن در برابر دشواری ها ...
اما نمیدانم
چرا نسیم احساسم
موج های دریای دلم را مواج کرده اند
شاید دلتنگی
شاید زخم گذشته
شاید عشق
شاید خدا...
شاید

 

 

 

لطفا به من عشق تعارف نکنید !

سیرم

من به تنهایی کنار ساحل قدم میزنم

به تنهایی به دیدن غروب میروم

به تنهایی تنها میمانم!

عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس موش های صحرایی

من شکستم ، دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم ، دستم برید ! از فردا خودم را گچ میگیرم

شاید دیگر هرگز پرواز نکنم اما هرگز زمین نمیخورم

شاید نخندم اما گریه هم نمیکنم

شاید جاودانه نشوم ! اما آسوده میمیرم

فردا قلبم را از جا میکنم ، چالش میکنم زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر

شما هم میتوانید در مراسم تدفینش شرکت کنید

فقط لطفا قلبم را ندزدید

من عاشق نمیشوم

حتی به قیمت پوسیدن

...!

----  ><(((:>  -------  ><(((:> -----


نگارش در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط ایرج

سلام بر ماه خدا

سلام به ماه مغفرت و زیبایی ها

وای که چقد دلم برای سحرهای رمضان تنگ شده بودبا دعای ابو حمزه ثمالی چقدر حس نوستالوژی قوی و خوبی داره


اِلهى لا تُؤَدِّبْنى بِعُقوُبَتِکَ وَلا تَمْکُرْ بى فى
خدایا مرا به مجازات و عقوبتت ادب مکن و مکر مکن به من
حیلَتِکَ مِنْ اَیْنَ لِىَ الْخَیْرُ یا رَبِّ وَلا یوُجَدُ اِلاّ مِنْ عِنْدِکَ وَمِنْ اَیْنَ
با حیله ات از کجا خیرى بدست آورم اى پروردگار من با اینکه خیرى یافت نشود جز در پیش تو و از کجا...

چقدر دلنشینه ادم به دور از حیاهو و شلوغی این زمونه سحری رمضان به این دعا گوش بده و با خدای خودش رازو نیاز کنه و چشماش پر از اشک عشق و بندگی بشه

مخصوصا دعای سحر

اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ مِنْ بَهاَّئِکَ
خدایا از تو خواهم به درخشنده ترین مراتب
بِاَبْهاهُ وَکُلُّ بَهاَّئِکَ بَهِیُّ اَللّهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِبَهاَّئِکَ کُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّی...
درخشندگیت با اینکه تمام مراتب آن درخشنده است خدایا درخواست کنم به همه مراتب درخشندگیت خدایا از...

که مادر بزرگمو یادم میاره وای مامان بزگ چقد دلم برات تنگ شده چقد دوستت دارممم چرا تنهام گذاشتی و رفتی دیشب خوابتو میدیدم که محکم از ته دلم بغلت کرده بودم  چقد خواب شیرینی کاش هیچ وقت بیدار نمیشدم و پیشت میموندم خدا رحمتت کنه رفتی و منو تو این دنیای غریب تنهام گذاشتی وای که دلم داره میترکه.....

از دوستای خودم میخوام که تو این ماه برا همدیگه دعا کنیم برا مشکلات ریزو و درشت همدیگه

حتی با یه صلوات..

خدایا ازت میخوام منو تو این ماه جزو روزه دارن واقعی درگاهت قرار بدی

و لحظات ناب بندگی ات رو درک کنم خدایا تنهام نزار



اللهمَ انّی اَسئلُکَ ایماناً تباشِرُ  به قلبی، و یَقیناً حَتّی  اَعلَمَ اَنَّهُ لَن یِصیبَنی اِلّا ما کَتَبتَ لی، و رَضِّنی مِن العَیشِ بِما قَسَمتَ لی، یا اَرحمَ الراحمین


خداوندا! من از تو ایمانی دلچسب میخوام، و یقینی روشن، تا بدانم که جز آنچه برای من نوشتی بمن نرسد، و مرا به همان زندگانی که قسمتم کردی راضی دار. ای مهربان ترین مهربانان

نگارش در تاریخ سه‌شنبه 28 تیر 1390 توسط ایرج
یَا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ ﴿۱﴾
ای جامه به خویشتن فرو پیچیده
قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا ﴿۲﴾

به پا خیز شب را مگر اندکی
نِصْفَهُ أَوِ انقُصْ مِنْهُ قَلِیلًا ﴿۳﴾

نیمی از شب یا اندکی از آن را بکاه
أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَرَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا ﴿۴﴾

یا بر آن [نصف] بیفزای و قرآن را شمرده شمرده بخوان
إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا ﴿۵﴾
در حقیقت ما به زودی بر تو گفتاری گرانبار القا می‏کنیم
إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْءًا وَأَقْوَمُ قِیلًا ﴿۶﴾

قطعا برخاستن شب رنجش بیشتر و گفتار [در آن هنگام] راستین‏تر است
إِنَّ لَکَ فِی اَلنَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا ﴿۷﴾

[و] تو را در روز آمد و شدی دراز است
وَاذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَتَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتِیلًا ﴿۸﴾

و نام پروردگار خود را یاد کن و تنها به او بپرداز

بنشین به یادم شبی تر کن از این می لبی

که یاد یاران خوش است

یاد اور این خسته را کین مرغ پر بسته را

یاد بهاران خوش است

مرغی که زد ناله ها در قفس هر نفس

عمری زد از خون دل نقش گل بر قفس یاد باد

ای بلبلان چون در این چمن وقت گل رسدزین پاییز یاد ارید

چون بر دمد ان بهار خوش در کنار گل از ما نیز یاد ارید

نگارش در تاریخ چهارشنبه 22 تیر 1390 توسط ایرج

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت 

فکر ،خاطره را

زیر باران باید برد



با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

حنجره، فکر هوا عشق ، زمین

مال من است

----  ><(((:>  -------  ><(((:> ----
------  ><(((:>
نگارش در تاریخ یکشنبه 5 تیر 1390 توسط ایرج

به سراغ من اگر می آیید.
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است
که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند

----------  ><(((:>  -------  ><(((:> ---------  ><(((:>

----  ><(((:>  -------  ><(((:> ---------  ><(((:>  -------  ><(((:>

-------  ><(((:> ------

----  ><(((:>  -------   -------  ><(((:> --

-------  ><(((:> ----------

-------  ><(((:> --------  ><(((:>  -------  ><(((:> ------

--------  ><(((:>  -----  ><(((:> ------

پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 19 خرداد 1390 توسط ایرج


پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) مى فرماید:

از اولین شب جمعه ماه رجب غافل نشوید; فرشتگان آن را «لیلة الرغائب» مى نامند. چرا که وقتى یک سوم از شب گذشت، هیچ فرشته اى نیست مگر اینکه در کنار کعبه مشرفه آید; آنگاه خداوند نظر مرحمت به آنان کند و فرماید: فرشتگانم! هرچه خواهید از من بخواهید. فرشتگان گویند: بارالها حاجت و خواسته ما آن است که روزه داران ماه رجب را بیامرزى; خداوند متعال فرماید: آمرزیدم.



 امشب شب لیلة الرغائب یا شب ارزوهاست اولین شب جمعه ماه رجب

قشنگ یادمه سال قبل همین موقع ها بود که دلم خیلییییییی شکسته بودحتی نمیتونستم جلوی اشکهامو بین نمازهام بگیرم حمد و سوره رو با هق هق گریه میخوندم نمیدونم چیزی سخت تر ازاین هست که ادم

دلش غمناک باشه و بخواد این غمو و اشکهارو از همه پنهون کنه

و هر روز به خاطر این غم لاغر تر بشه افسرده بشه و بروز نده که چه شه!!

میگن گذشته ها گذشته خوب راست میگن

ولی من از خدای مهربون خودم میخوام و ارزو میکنم که یکی از فرشته های مهربون خودشو بیاره توی زندگیم که با وجودش زندگیمو روشنایی ببخشه و در کنارش ارامش واقعی رو بهم هدیه بده

از خدای خودم میخوام که سال دیگه همین موقع که فارغ التحصیل میشم بهم کمک کنه یه کار خوب پیدا کنم که بتونم به بنده هاش خدمت کنم

خداجونم ازت میخوام منو جزو بنده های مخلص و پاک خودت قرار بدی

خداجونم من تو رو خیییییییللللیییییی دوست دارم میدونم تو هم منو دوست داری منو به خودت نزدیکتر کن

خدایا دلهای منتظر ما دیگه بیشتر از این طاقت دوری یتنها باز مانده  زهرا گل خوش بوی نرگس امام زمانمونو نداره الهم عجل لولیک الفرج

مولاجان:هر چندآمدنت حتمی است،
من اما در هراس نبودن خویشم ...
کاش نسیم،عطر نفسهایت را به غربتم برساند.
تو را ای گل همیشه بهار سلام میگویم
و باز چشم میدوزم به راه آمدنت ...
ولی شرمساریم از انتظار ...
برای آمدنت انتظار کافی نیست؟
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست؟
خودت دعابکن ای نازنین که برگردی
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست ؟
اللهم عجل لولیک الفرج

ارزو میکنم امشب هرکسی که ارزو میکنه ارزوهاش براورده بشه

امین یا رب العالمین

الهم صلی علی محمد وال محمد

درمورد ماه رجب روی لینک کلیک کنید


نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 5 خرداد 1390 توسط ایرج

الان ساعت تقریبا 2 نصف شبه و دارم گزارش کار ازمایشگاهمو اماده میکنم که هفته بعد تحویل بدم وای که چقد کار ریخته سرم

این همه گرافو باید ترسیم کنم

دارم اهنگ استاد بنان گوش میدم(بیا ساقی) اینقد اروومه این اهنگ


شاعر میگه«: زسوز عشق لیلی در جهان  مجنون شد افسانه
تو مجنونم بکن از عشق خود افسانه اش با من....

ربنا علیک توکلنا و الیک انبنا والیک المصیر


 

من از پیمانه لبریزم ، دلا مستی کجا جویم

من از شب ها گریزانم ، دلا ذکر خدا گویم

من از درد فراق یار ز شعله آن چنان سوزم

که تنها عاشقان دانند خبر از حال و از روزم

خبر از حال و از روزم

ز سوز دل چنان گریم ، شود ابر سما حیران

ز سیل اشک چشمانم سپس در خود شود ویران

ز دل شرمنده ام اکنون عذابش دادم هر دم

بیابید مرهمی یاران که تا درمان کند دردم

و یا پیدا کنید او را که تا باز آورد جانم

که تنها او در این عالم بود درمان هر دردم

بود درمان هر دردم

کجایی ای مرا همدم ، کجایی مرهم دردم

من از عشق تو بیمارم ، بیا خاک رهت گردم

تویی سامان ، تویی درمان

تویی وصل ، تویی هجران

منم آشفته ی کویت ، بیا این قصه را پایان

نگارش در تاریخ جمعه 23 اردیبهشت 1390 توسط ایرج

گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.


حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .

کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.

پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود

اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.

خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد...

نگارش در تاریخ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 توسط ایرج

دل غـریــب مـــن از گــردش زمـــانــه گرفت

بـه یــاد غربــت زهــرا شبــی بـهانه گرفت

شبــانــه بــغـــض گلـــوگــیر مـن کـنار بقیع

شکست و دیده ز دل اشکِ دانه دانه گرفت

ز پـشـت پــنــجــره هــا دیـدگــان پـر اَشکم

سراغ مدفـن پـنـهـــان و بــی نشانه گرفت

نــشـان شـعـلــه و دود و نـــوای زهــــرا را

تـوان هـنــوز ز دیــوار و بـــام خـــانــه گرفت

مصیبتی است علی را که پیش چشمانش

عــدو امـیــد دلــش را بـــه تــــازیـانه گرفت

چـه گـفـت فـاطـمـه کـان گونـه بـا تأثر و غم

علــی مــراسم تـــدفـیــن او شبـانه گرفت

فـــراق فـاطــــمــه را بــوتــراب بـــــاور کرد

شبی کــه چوبــه تــابـوت را به شانه گرفت



 


واى اگرمادر زخانه پرکشى

ازغمت باباو مارا مى ‏کشى
اى گُل حیدر مرو
مادر اى مادر مرو
فاطمه یا فاطمه
بس‏که اى‏مادر شتابان‏ مى ‏روى
قاتل جان یتیمان مى ‏روى
کلبه را محزون مکن
دیده‏ها را خون مکن
فاطمه یا فاطمه
بیت وحى و ناله ‏هاى فاطمه
مرتضى و اشک و آه و زمزمه
یار حیدر کشته شد
بین خون آغشته شد
فاطمه یا فاطمه





اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من

هرچه شکسته بنویس به پای گریه های من

اگه تمومه طاقتت نمونده روز راحتت

نگاه پر صداقتت غنیمته  برای من

آینه وشعمدون نمی خوام من لب خندون نمی خوام

هرچی که خندس مال تو هرچی غمه برای من

بخندو از خنده بگو از غم بازنده بگو

عمر بزرگوارتو تلف نکن برای من

عشق منو می خوای چیکار عذر وبهونه کم بیار

دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من

نگارش در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط ایرج
باران، قصیده واری

- غمناک -

آغاز کرده بود.

 

می خواند و باز می خواند،

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود

اندوه زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

***

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

                               خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!

****


ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ چهارشنبه 3 فروردین 1390 توسط ایرج

*دست طمع چو پیش کس می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

*شیشه نزدیک تر از سنگ ندارد خویشی
هر شکستی که به هر کس برسد از خویش است



مناجات شبانه پسری تنها

توی اولین شبهای بهار


الهی
تو لاله سرخ و لؤلؤ مکنونی من مجنونم، تو لیلیّ مجنونی

تو مشتریان بابضاعت داری با مشتریان بی‌بضاعت چونی؟

این بنده چه داند که چه می‌باید جُست داننده تویی هر آنچه دانی آن ده

الهی! فرمودی که در دنیا ـ بدان چشم که در توانگران می‌نگرند ـ به درویشان و مسکینان نگرند.
الهی! تو کرمی و واولیتری، که در آخرت بدان چشم که در مطیعان نگری، در عاصیان نگری.
الهی! آفریدی رایگان، و روزی دادی رایگان؛ بیامرز رایگان، که تو خدایی نه بازرگان.
من بنده عاصیم رضای تو کجاست تاریک دلم نور و ضیای تو کجاست

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی آن بیع بود، لطف و عطای تو کجاست

الهی! مگوی که چه آورده‌اید که درویشانیم، و مپرس که چه کرده‌اید که رسوایانیم.
الهی! ترسانم از بدی خود؛ بیامرز مرا به خوبی خود.
الهی! گر پرسی، حجّت نداریم، و اگر بسنجی، بضاعت نداریم، و اگر بسوزی طاقت نداریم.
الهی! اگر تو مرا به جرم من بگیری، من تو را به کرم تو بگیرم، و کرم تو از جرم من بیش است.
الهی! اگر دوستی نکردم، دشمنی هم نکردم، اگر بر گناه مصرّم، اما بر یگانگی تو مُقرّم.
الهی! اگر توبه، بی‌گناهی است، پس تائب کیست؟ و اگر پشیمانی است، پس عاصی کیست؟
الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست.
الهی! گهی به خود نگرم، گویم از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم، گویم از من بزرگوارتر کیست.
الهی! تو ما را جاهل خواندی، از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی، از ضعیف جز خبط چه آید؟
الهی! اگر چه بسی طاعت ندارم، اما جز تو کسی را ندارم، ای دیر خشم و زود آشتی.
الهی! همچنان بید، به خود می‌لرزم، که مباد آخر به جویی نیَرزَم.
الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاکسارانم و خاک بر سر.
الهی! چون یتیم بی‌پدر گریانم، درمانده در دست خصمانم، خسته گناهم و از خویش برتاوانم، خراب عمر و مفلس روزگار، من آنم.
الهی! از دو دعوی به زینهارم، و از هر دو، به فضل تو فریاد خواهم: از آن که پندارم به خود چیزی دارم، یا پندارم که بر تو حقّی دارم.
الهی! اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر عدل کنی، فضل دیگران چون باد.
الهی! ما در دنیا معصیت می‌کردیم، دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین می‌شد، و دشمن تو ابلیس شاد.
الهی! اگر فردای قیامت عقوبت کنی، باز دوست تو محمد ـ صلّی الله علیه و آله ـ غمگین شود، و دشمن تو ابلیس شاد، دو شادی به دشمن مده، و دو اندوه بهر دل دوست مَنِه.
الهی! مرکب وا ایستاد، و قدم بفرسود، همراهان برفتند و این بیچاره را جز حیرت نیفزود.
الهی! همه از «حیرت» به فریادند، و من از حیرت شادم! به یک «لبّیک» درب همه ناکامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری که نمی‌دانستم تا لطف تو را دریازم.
خداوندا! در آتش «حیرت» آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج طپش دیده، نه دل الم داغ.
الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی.
الهی! چون حاضری چه جویم، و چون ناظری چه گویم؟
الهی! هر روز که برمی‌آید، ناکس‌ترم، و چنان که پیش می‌روم، واپس‌ترم!
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو نواز که دیگران نتوانند.
الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون که دانستم، نتوانستم.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.
الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!

نگارش در تاریخ چهارشنبه 18 اسفند 1389 توسط ایرج


من ایرج

پسری از تبار برف

پسری صاف ساده عاشق امام حسینم

پسری هستم که هوای دلم گاهی ابریه

گاهی صاف

کاهی ام بارونی

البته این اواخر ابری بوده...

و اما بعد

حضورتون عارضم

امروز روز تولدمه یه روزی مثل این روزا این پسرچشم به این دنیا گشود

به این دنیای شلوغ و تیک تاک عمرش شروع شد

تیک تاک تیک تاک

میگن زندگی زیباست!!ای زیبا نگر

(به قول یکی از دوستام واسه خودم نوشابه باز کردم)

واین عروسکا رو خودم واسه خودم هدیه تولد گذاشتم

همشونو هم دوست دارم

وووووووی چقد نازن همشون قلبونشون بلم

حتما میخندین و میگین بابا پسری گفتن دختری گفتن اخه اینا چیه

ولی چیکار کنم حسم لطیفه دیگه

چیه ندیدین؟؟؟

وووووووووووووووووووی

اینجا میخوام از چن نفر تشکر کنم

اول از خدا تشکر میکنم خدایا خیلی مخلصیم و خیلی دوستت دارم خدا جونم

به خاطر همه نعمتهایی که بهم دادی چه اونایی که من میدونم و چه اونایی که ازشون غافلم شکرت

خدایا قلبمو پاکتر کن و اعمالمو خالص تر و منو تو مسیری قرار بده که رضای خودت در اون باشه

بعدش از پدر و مادرم که زحمتمو کشیدن و از خدا سلامتیشونو میخوام

بعدشم از دوستام

که زیادن و اگه بخوام بنویسم یه طومار میشه

قربون همشون

در اخرم ازکسایی که میان تولدمو تبریک بگن هدیه تولد میخوام

اونم اینه

واسم 3 تا صلوات بفرستن

مرسی

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 توسط ایرج


سر راهت در انتظارم برده هجرت صبرو قرارم

جز ظهورت ای گل زهرا به خدا حاجتی ندارم

بر لبم اهه فراقه ای نگار مه جبینم

ترسم اینه که بمیرم روی ماهت رو نبینم

اغا بیا بیا

روز جمعه میگم کجایی خسته از دوری و جدایی

قصمت میدم به ابوالفضل ای سفر کرده تا بیایی

ای امیر بی قرینه ای دوای زخم سینه

مادرت چشم انتظاره ای سحر خیز مدینه

اغا بیا بیا یا اباصالح

فضای این دل دیوانه گرفته بوی گل نرگس

دلم نشسته چوپروانه در ارزوی گل نرگس

سزد زغصه بمیرم من زدردو قربتو تنهایی

همیشه ذکر فرج دارم ولی چرا تو نمیایی

نگارش در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط ایرج

نورانی و زیباست،همه روی محمد
خوبی وصفا،لطف خدا سوی محمد
نوری به دیده ،صفایش چو جهانی
دل داده به سویش ،وفا کوی محمد

*****

دل با تو خوش است یگانه معبود حیات
معنای تمامُ مطلقی از حَسنات
گویند که خشنود شوی ، چون گویند
بر خاتم انبیاء محمد صلوات

الهم صلی علی محمد وال محمد

میلاد پیامبر رحمت، تاج آفرینش بر شما خجسته باد


هنگام ولادت حضرت محمد(ص) اتفاقاتی رخ داد از جمله ایوان کسری لرزید و سیزده یا چهارده کنگره ی آن فرو ریخت.اتشکده فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد.دریاچه ساوه فرو نشست.بت های مکه همگی به رو افتادند نوری از وجود آن حضرت به سوی آسمان بلند شد و شعاع وسیعی  را روشن ساخت هنگام تولد جمله های :الله اکبر. الحمد لله کثیرا و سبحان الله بکره ئ اصیلا را بر زبان جاری کرد و انو شیروان و موبدان خواب وحشتناکی دیدند.(تاریخ یعقوبی ج2 ص5)


مرحوم شیخ کلینی از امام صادق روایت کرده است که فاطمه بنت اسد همسر ابو طالب برای مژده ی ولادت حضرت محمد(ص) نزد شوهرش آمد . ابو طالب گفت:سی سال صبر کن تا تو را فرزندی مانند وی - جز در پیامبرای -مژده دهم.(اصول کافی ج 1 ص 452)


نگارش در تاریخ سه‌شنبه 26 بهمن 1389 توسط ایرج


Bu akşam ölürüm

Bu akşam ölürüm beni kimse tutamaz
Sen bile tutamazsın yıldızlar tutamaz
Bir uçurum gibi düşerim gözlerinden
Gözlerin beni tutamaz

Düşlerinde büyürüm kabusun olur ölürüm
Bir şiir yazarım bir türkü söylerim
Bir sen olurum bir ben ölürüm
Bu akşam ölürüm sırf senin için

Beni ölüm bile anlamazn





















نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 21 بهمن 1389 توسط ایرج



از مرز خوابم می گذشتم،

سایه تاریک یک نیلوفر

روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

در پس درهای شیشه ای رؤیاها،

در مرداب بی ته آیینه ها،

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود .

گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او

لحظه لحظه خودم را می مردم .

***

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد .

کدامین باد بی پروا

دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟

***

نیلوفر رویید،

ساقه اش از ته خواب شفّا هم سرکشید

من به رؤیا بودم

سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگهایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همه من بود

کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

نگارش در تاریخ یکشنبه 10 بهمن 1389 توسط ایرج

سلام

من ایرج

پسری همیشه غمگین و دلتنگ...

 و عاشق برف

اه ..... گفتم برف امسال برف زیادی نبارید

مثل این که برف هم باهام قهره



بالاخره امتحانات این ترمم تموم شد واقعا این فشار و استرس امتحانات ادمو پیر میکنه

ولی نمره هام خوب شدن

از این که به دفتر خاطراتم سر میزنید و برام احساسات قشنگتونو مینویسید

خلی ممنونم





یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد درونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

-----------------------------------------------------------------------

تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم
خشک و بی بارم پس ثمرم کو
آن شادابی آن برگ و برم کو
دور از یاران بی توشه و برگم
همخانه محنت همسایه مرگم
بر رخسارم غبار غم نشسته
طوفان از من چه شاخه ها شکسته
چو نهال زهر آلوده همه کس از من بگریزد
نه کسی با من بنشیند نه کسی با من آمیزد
گویم غم خود را با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
در دل شب سکوت صحرا بود غم افزا آه
از تو جدا بگویم ای مه حدیث خود با ماه
تک درختی تیره بختم
که در سکوت صحرا فریاد من
شکسته در گلویم
تک درختی بی پناهم
که دشت آرزوها گردید آخر
مزار آرزویم...

...
نگارش در تاریخ شنبه 18 دی 1389 توسط ایرج

غمگین تر از همیشه ام

غمگین تر از هر لحظه ام

خسته شدم

خسته تر از هر روز و هر لحظه

سرگردان در این این تکاپوی بی سرانجامم

چشمان ترم جلوی دیدگانم را گرفته

امیدی نیست

نوری نیست

صدایی نیست یاری ام کند

ناگاه به یاد این کلمه می افتم

که یکی با تمام وجودش گفت

هل من ناصر ینصرنی؟

دست به سوی هر کسی یازیده ام

نیست همراهی نیست یاری

ندارم هیچ ارزویی

الهی من تو را میخواهم

الهی فقط خودت برای من ارامشی

الهی دستم بگیر و از این دنیای خاکی رهایم کن

رها تر از پروانه

به سبک بالی پرستو های عاشق

و زیبایی پرواز قو

مرا پیش خود ببر

چشام بستس جهانم شکل خوابه – عزابه – اضطرابه روبه روم دیواری از مه دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیس – بگو بیهوده نیس فاصله ی اب و سراب بگو سپیدیه کاغد بیهوده نیس

 

بگو از کوچ پراکنده فقط کابوس و تنهایی

 

بگو خواب بود هر چی که دیدم   -  افسانه بود هر چی شنیدم  -  نگاه کن شوق دل زدن به دریا

بگو همه حرفات یه شوخی بود  -  خیالی بود قصه ی جدایی   -  تصور کن خوشبختی ما را

....


کاغذهای سفید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نیست ...
دریایی باید برای قلم زدن و آسمانی باید برای نگریستن و ابری برای گریستن ....
و شاید رنگین کمانی برای دوست داشتن !
نه ...!دریا هم برای نوشتن کافی نیست
بس که دلم تنگ است ... !

دلنوشته های غمگین پسری از تبار برف...



ادامه مطلب رو هم ملاحظه کنید



ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 16 دی 1389 توسط ایرج


الهی مرا  آخرین تکیه گاهی

الهی تو ما را پناهی

الهی تو آنی که بر حال دل ها گواهی

دل من خدایا شکسته

دلی موج دریا شکسته

چو اوراق دفتر پریشان

چو خطی سر و پا شکسته

چو رخسار مجنون غم افزا

چو گیسوی لیلا شکسته

کمی پای  آهسته تر نه

نگارا دل ما شکسته

غیر از غمت مبتلایم مکن

رها از هجوم بلایم مکن

نگاه تو در من شفای دل

بمیران ولیکن رهایم مکن

الهی ندارم به جز تو الهی

الهی دگر بد خطابم مکن

دلم مبتلا کن به هر غم که خواهی

بمیران ولیکن رهایم مکن

نگارش در تاریخ چهارشنبه 8 دی 1389 توسط ایرج

باران می آید...

       درغروب غم انگیز دلم باران میبارد...

                                         ومن گم میشوم درآن.درآن همه پاکی وصداقت...

ومیبارد ومیبارد برای دل خسته ی من...

        وچه زیباست شنیدن نجوای هرقطره ی باران که به دنبال دست نوازشی است...

                                     پاک وبی ریا!

ومیسپارم خودم را به آغوشش.به آغوش گرم وپرمحبتش...

      وآنوقت...

                  آنوقت هرقطره ی اشکم میان قطره های بیشمارش گم میشود...

                                    



از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ، ز، هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

دیگر از این حصار دل آزار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دل گرفته بی زار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

---------------------------------------------

مولاجان:هر چندآمدنت حتمی است،
من اما در هراس نبودن خویشم ...
کاش نسیم،عطر نفسهایت را به غربتم برساند.
تو را ای گل همیشه بهار سلام میگویم
و باز چشم میدوزم به راه آمدنت ...
ولی شرمساریم از انتظار ...
برای آمدنت انتظار کافی نیست؟
دعا و اشک و دل بیقرار کافی نیست؟
خودت دعابکن ای نازنین که برگردی
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست ؟

اللهم عجل لولیک الفرج
نگارش در تاریخ جمعه 3 دی 1389 توسط ایرج

دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حال و روزه من همینه

کسی به پایه گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندن
بازم صدای گریه مو شنیدم همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه و اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندم
بازم صدای گریمو شنیدم همه به گریه هام میخندن
نگارش در تاریخ جمعه 26 آذر 1389 توسط ایرج
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس


گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا


سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی


جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود


از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود


زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم


یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست


کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم


جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ


قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 23 آذر 1389 توسط ایرج

مرگ در هر حالتی‌ تلخ است، اما من:
دوستش دارم که چون از راه در آید مرگ
در شبی‌ آرام، چون شمعی‌ شوم خاموش..
لیک مرگ دیگری هم هست
-دردناک؛ اما شگرف و سر کش و مغرور
مرگ میدان: مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون و شیپور
با صفیر تیز و برق شمشیر.
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانیرا بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟



ادامه مطلب...
<<   1      2      3      4      5      6   >>

قالب وبلاگ