مرا به ساحل باران ببر دلم تنگ است
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
نگارش در تاریخ جمعه 23 مهر 1389 توسط ایرج

دیشب شب جمعه بود داشتم با خدا نجوا میکردم

خیلی دلم گرفته بود

کلماتی بر زبانم جاری شد که شبیه شعره

اینجا مینویسمش اسمشو گذاشتم قلب بارانی

این اولین شعری هست که مینویسم

البته اگه اسمشو بشه شعر گذاشت




قلب بارانی:

دلم پر است . باز اسمان دلم ابریست .باز هوای دلم بارانیست

با رعدوبرق غمت ؛ شانه هایم می لرزد

می وزد بادی سرد بر اسمان دلم

فرو می ریزد همچون ابشاری غم بر دلم

اندوهی سرد دیدگانی پر اشک غمی برچهره دلی پر ملال

با یاد تو ای اشنای غریب طوفانی میشود اسمان دلم

میکند باد گلها را از باغ دلم

جاری میشود سیلی بر دلم

سوگند به نامت ای دوست

ندهم بعد از این دل به کسی..

اشکهایم جاریست

باخودم میگویم :به جرم کدامین گناه و خطا ....

باز میگریم

همچنان باران می بارد

روی سخنم با خداست

الهی رهایم کن از این بند و بلا

رهایم کن

رها...


قالب وبلاگ