X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
مرا به ساحل باران ببر دلم تنگ است
حسبنا الله و نعم الوکیل نعم المولی و نعم النصیر
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 11 اسفند 1394 توسط ایرج
         

نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1394 توسط ایرج
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی ...
پاییز ، بهاریست که عاشق شده است

در لحظه های دور از.............. تو
گم شده ام
دستم را بگیر ای معبود من..

ﺧ‌ﺪﺍی ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ

می ﮔﻮیند بزﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺷﮑﺴﺖ،

ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺍﻳﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ...

نگارش در تاریخ یکشنبه 9 آذر 1393 توسط ایرج
این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته  
موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته
بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست   
 بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته
مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است   
 زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته
هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند    
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته
هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست   
 هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته
زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت 
 گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته
.
زمستان است !......سهمش در میان سرد و سپید که به حراج می رود
گویی که دیگر نه شبنم ست و نه برگی...نه طراوتی که به تاراج می رود
انجماد است !
بیرحمانه طغیان می کند
تازیانه می خشکاند و
آرام بخواب می برد
در این ضجه های خیال انگیز و سکوت پرطنین
سرآسیمه تو را می شنوم
و به یکباره تو را می خوانم
بیا ! ...
بیا تو ای گرمترین حادثه من
بیا و بر من ببار
که توان راه رفتن دگر
نه تجسم است و
نه گذرا در خواب
سرد است و پاهایم
ایستاده و سرگردان به راه
رها می کنم کوله بار خاطره ها
بر دشتهای سیاه ...

 رب یسر ولا تعسر سهل علینا یا رب العالمین . . .
خداوندا آسان کن ودشوار مگردان. هموار کن بر ما ای پروردگارعالمیان ...

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 10 مهر 1393 توسط ایرج

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من ، نه تو را رها کرده‌ام و نه ، با تو دشمنی کرده‌ام(ضحی ۱-۲)
افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس۳۰)
و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام ۴)
و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام(انبیا ۸۷)
و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس ۲۴)
و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج ۷۳)
پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشم هایت از وحشت فرو رفتند وتمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم می کنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب ۱۰)
تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه ۱۱۸)
وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی.(انعام ۶۳-۶۴)
این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای. (اسرا ۸۳)
آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح ۲-۳)
غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف ۵۹)
پس کجا می روی؟ (تکویر۲۶)

نگارش در تاریخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط ایرج

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می آید
بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 
شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

نگارش در تاریخ دوشنبه 25 فروردین 1393 توسط ایرج

سخن بی تــــــــو مگر جای شنیدن دارد؟

نفسم بی تــــــــو کجا نای دمیدن دارد؟

علت کوری یعقوب نبی معلوم است

شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد…

و خدا خواست که یک عمر نبیند… یعقوب.. شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد

خدایا! کژی ها و کاستی ها، پیراهنی از ننگ و نیستی بر تنم پوشانیده،

دوری از آغوش مهربان تو، مرا در لباسی از بیچارگی و سرگشتگی در آورده است.

سنگینی گناه،دلم رازیرگامهای سیاهش له می کندو نفسم را در تپش لحظه ها به شماره می اندازد.

ای آرزوی دل عاشقم!

ای امید دل شکسته ام! سراغ دلم را بگیر و از سنگینی و سیاهی گناه رهایش کن!

به خودت قسم، به بزرگی ات قسم، به مهربانی ات قسم ای مهربان!

جز تو دیگری را توان بر آن نیست و جز آغوش مهربان تو جایی برای بند زدن دل شکسته ام نمی یابم.

نگاهم کن که چه بی مقدار بر خاک نشسته ام و سر به دیوار خانه ات گذاشته ام.

در به رویم باز کن که اگر نگشایی، در دیگری به رویم باز نمی شود.

اگر ردم کنی سراغ که را بگیرم؟ کدام در را بکوبم؟ کجا بروم؟ به که شکایت کنم؟ چه بگویم. چه بخواهم؟

آه آه... بدا به حال من، افسوس بر رسوایی ام، صد حیف بر ناراستی ام و دریغ از این همه کاستی ام.

نگارش در تاریخ شنبه 3 اسفند 1392 توسط ایرج
کـشـتـی نـسـاز ای نــوح طــوفـان نخواهد آمد
بـر شــوره زار دلــهــا بــــــــــاران نـخـواهد آمد
شــایــد خـــدا بـه شــعــرم لــبخند زند ولیکن
جائی که سفره خالیست مـهـمـان نخواهد آمد
رفـتـی کــلاس اول ایــن جــملــه را عوض کن
آن مـــــرد تــا نــیــایــد بــــــــــاران نخواهد آمد ...

 
با هر بهانه و هوسی عاشقت شده است
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ای نفسی .عاشقت شده است
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است
پر می کشی و وای به حال پرنده ای
کز پشت میله قفسی عاشقت شده است
آیینه ای و آه که هرگز برای تو
فرقی نمی کندچه کسی عاشقت شده است
***
شاید که تو آمدی و دیدی خوابیم
از خیر تماممان گذشتی آقا...
نگارش در تاریخ یکشنبه 17 آذر 1392 توسط ایرج
آرام تر بـرو که توانی نمانده است  ..... تا آخرین نگاه زمانی نمانده است
بگذار تا که سیر نگاهت کنم حسیـن! ....  یک لحظه بعد از تو نشانی نمانده است
می‌خواستم فدای تو گردم ولی نشد ...... بعد از شهید علقمه جانی نمانده است
تو می روی پس که؟عنان گیر من شود.... وقتی که هیچ مرد جوانی نمانده است
این گله های گرگ نشستند درکمین    ....تا با خبر شوند شبانی نمانده است




او رفت و بعد ،شیهه اسبی غریب ؛ماند....شاخه شکست ؛ رایحه عطر سیب ماند
یک تن به جای حضرت یوسف به چاه خفت ... اما سری ؛ دریغ . . . به روی صلیب ماند
از آن همه جمال جمیل خدا ؛ فقط ....... تصویر مات و خاکی شیب الخضیب ماند
دیگر برای بوسه شمشیر جا نبود ....... حتی لبان دخترکش بی نصیب ماند
درلابلای آن همه فریاد و هلهله..........  تنها صدای مادری آنجا غریب ماند
صحرا میان شعله صدتازیانه سوخت ... پروانه های کوچکِ در این میانه سوخت
تنها نه بال نازک پروانه های دشت....... گل های سرخ روسری دخترانه سوخت
یکباره کربلا و مدینه یکی شدند ......... پهلو و دست و بازو و هم شانه سوخت.

نگارش در تاریخ جمعه 29 شهریور 1392 توسط ایرج

از ناکجای وجود بی مقدارم،

تا آستان بی کران کوی تو،

در میان سیلاب اشک...

پلی از نیاز می زدم. پلی از انتظار،....از غیبت تا ظهور

در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی

من ظهور لحظه ها را می شمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

در مسیرت جان فشانم گل بکارم تا بیایی ....


"الهم صلی علی محمد وال محمد و عجل فرجهم"

نگارش در تاریخ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 توسط ایرج
دلم امروز گواه است کسی می آید
حتم دارم خبری هست گمانم باید
فال حافظ هم هربار که می گیرم باز
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
باید از جاده بپرسم که چرا می رقصد
مست موسیقی گامی شده باشد شاید
ماه در دست به دنبال که اینگونه زمین
مست می چرخد و یک لحظه نمی آساید
گله کم نیست ولی لب ز سخن خواهم بست
اگر آن چهره به لبخند لبی بگشاید

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند
...

نگارش در تاریخ چهارشنبه 9 اسفند 1391 توسط ایرج
افتـاد سنگـــــی از لـب بامـی
بـر سـر عـارف نـکـونـامــی
گفت حمد ای خدای بنده نواز

شکـر ای کـریم سنـگ انداز...

رهروی‌گفت این‌چه‌گفتار‌است
کی‌خدا شکرخواه آزار ‌است
خنده‌ای کـرد و گـفت آن دانـا
تـو چه دانی حدیث او بـا ما
خواست‌گویدبه‌خفیه درگوشم
که‌ای‌فلانی‌نیستی‌فراموشم
...
خدایا فراموشم نکن
حسبناالله نعم الوکیل

نگارش در تاریخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط ایرج

می رهم از خویش و می مانم زخویش
هرچه برجا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود ......




آنچه می خواهیم نیستیم وآنچه هستیم نمی خواهیم . آنچه دوست داریم، نداریم. و آنچه را داریم، دوست نداریم. وعجیب است هنوز امیدوار به فردایی روشن هستیم.ساعت ها را بگذارید بخوابند بیهوده زیستن نیازی به شمردن ندارد...

نگارش در تاریخ شنبه 20 آبان 1391 توسط ایرج
 ای فرزند آدم...
دل به دنیا مبند... و با دنیا انس مگیر...
دنیا بسیار کوچکتر از آن است که...
پاداش و مزد حتی لحظه ای از خاطر تو باشد
و بهای حتی پاره ای از دل تو شمرده شود
جان آسمانی تو جز من قیمتی ندارد
و جز بهشت من هیچ چیز نمی تواندهزینه وجود تو را جبران کند
حالا بیا که خاک پر از ربنا شود...تا سنگ در مسیر عبورت طلا شود
حالا بیا که غربت شبهای بی کسی...با چشم های روشن تو آشنا شود
شهری که در سکوت سیاهش شکسته بود...وقتش رسیده با نفست هم صدا شود
وقتش رسیده ماه برقصد به دور تو...وقتش رسیده پنجره رو به تو وا شود
ای کاش روز آمدنت دل حضور داشت...تا مثل یک پرنده به راهت رها شود
قسمت کنی میان همه آب و دانه را...آن گاه دل کنار تو غرق خدا شود...

ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ جمعه 21 مهر 1391 توسط ایرج

کودکی سیبی بود برشاخه احساس وجود

کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار

کودکی بوته سرسبزی بود رسته در باغچه رویاها

کودکی خواندن شیوای قناری ها بود

کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر...

کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات

کودکی بوسه نوشینی بود که من از لب های شیدایی دزدیدم

کودکی خوشه انگوری بود که من از تاک رفاقت چیدم

کودکی حرف قشنگی بود در جمله عمر...  کودکی بیت لطیفی بود در شعر امید 

کودکی نغمه زیبای شکوفایی بود... کودکی پاکی سرچشمه بیداری بود 

کودکی بازی پروانه دل بود در آبی عطش ... کودکی رقص گل نیلوفر بود در آب 

کودکی تابش پرتو های ایمان بود ... کودکی خنده شفاف دلی شادان بود 

کودکی وصلت جادویی شب با مهتاب ... کودکی اوج هم آغوشی بیداری و خواب 

کودکی رقص گل قاصدکی بود پر از شور و شتاب .. کودکی زمزمه ای دلکش و جان پرور بود 

کودکی نرمی لالایی یک مادر بود

یاد ان دوره شیرین زکف رفته به خیر 

یاد ان کودک در خاطره ها خفته بخیر

لینک گنجینه صوتی کارتونها کلیک کنید

برای ملاحظه عکس کارتونهای دهه 60 , 70به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.........

ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 23 شهریور 1391 توسط ایرج

ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات بر جان و دل صبور مهدی صلوات

تا امر فرج شود مهیا بفرست بهر فرج و ظهور مهدی صلوات
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 17 مرداد 1391 توسط ایرج

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی، زکشتن مهراس

مردار بود  هر آنکه  او  را نکشند

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه؛ ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی...

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 توسط ایرج

من یه شعری رو یه جا دیدم خیلیییی دلم رو سوزوندخیلیییییی اصلا هم خوشم نیومداز شعره..... اما دیدم واقعا همینه واقعیته...


نیا نیا گل نرگس جهان که جای تو نیست.دو صد ترانه به لبها یکی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس که در زلال دلی..... ....... هزار آینه نقش و یکی ز خال تو نیست
نیا نیا گل نرگس به آسمان سوگند....... قسم به نام و نهادت دلی برای تو نیست
نیا نیا گل نرگس ز رنجمان تو مکاه.. ... کسی ز خلق و خلائق فدای راه تو نیست
نیا نیا گل نرگس بدان و آگه باش .........که جای سجده گه ما هنوز مال تو نیست
نیا نیا گل نرگس به مجلس ندبه ...  .که ندبه ، ندبه خرقه است و پایگاه تو نیست
نیا نیا گل نرگس دعای عهد کجاست؟...  نه این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا نیا گل نرگس به جان تشنه عشق.دعا دعای ظهور است ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس سقیفه ها برپاست ........ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس که چون علی تنها..... به فجر صبح ظهورت کسی کنار تو نیست

نیا نیا گل نرگس تو را به خاک بقیع ........که شهر ما نه مُهیای گامهای تو نیست

نیا نیا گل نرگس به مادرت زهرا ...........کسی برای شهادت به کربلای تو نیست
نیا نیا گل نرگس نیا به دعوت ما ..............هزار نامه کوفی یکی برای تو نیست

نیا نیا گل نرگس فدا شوی مولا........... برای عصر عجیبی که خواستار تو نیست


لینک دانلود سخنرانی


نگارش در تاریخ جمعه 22 اردیبهشت 1391 توسط ایرج

روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی
.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت
.
دوستانی ، بهتر از آب روان
.

و خدایی که در این نزدیکی است :
لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند
.
روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه
.


من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
.
جانمازم چشمه ، مهرم نور
.
دشت سجاده من
.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف
.
سنگ از پشت نمازم پیداست
:
همه ذرات نمازم متبلور شده است
.
من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پی (( تکبیرة الاحرام )) علف می خوانم

پی (( قد قامت )) موج
.
کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست
.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر

((حجر الاسود )) من روشنی باغچه است
.

اغوش بهشت  است اغوش مادر

ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و روز مادر مبارک

نگارش در تاریخ چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط ایرج

کلبه ای می سازم

پشت تنهایی شب، زیراین سقف کبود

که به زیبایی پرواز کبوتر باشد

چهارچوبش از عشق، سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش از آب

پنجره ای از نور، پرده اش از گل یاس..

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هرصبح اقاقی ها را با تو سرشار کنم

همه دلخوشیم بودن توست

و چراغ شب تنهای من، نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم، شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سر بزند

تو به من نزدیکی و خودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبد.

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 18 اسفند 1390 توسط ایرج

سراسر اسمان یک قفس است

که نمیدانم درش..

کدام ستاره؟

کدام ماه؟

کدام سیاره است..؟

سراسر زمین یک قفس است

که نمیدانم درش...

کدام کوه؟

کدام برکه؟

کدام خانه است...؟

سراسر زمین و اسمان یک قفس است

که نمیدانم درش.....

بگذریم

مراچه کار به در!

اینجا که دانه هست..

اب هم هست..

گه گاه نغمه ای هم میخوانم...
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 11 بهمن 1390 توسط ایرج

وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌ اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ..
وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان ..
وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیمو تو را میخوانیم ...
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم
تو را گریه ‌میکنیم ...
و تو را نفس میکشیم ...
وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌ اشکهایمان ‌را پاک‌ میکنی ...
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان ‌برمیداری ...
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی
و دل شکسته‌مان‌ را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند ...
خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی،
و دعاهایمان‌ را مستجاب ...
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشوند
و سیاهی‌ها سفید سفید .
..

نگارش در تاریخ جمعه 2 دی 1390 توسط ایرج
ما از خدای گم شده ایم او به جستجوست
چون ما نیازمنـد و گرفتـار آرزوست
گاهی به برگ لالــه نویسد پیــام خویش
گاهی درون سینــه مرغان به های و هوست
در نـرگـس آرمیـد که بینـد جمـال مـا
چندان کرشمـه دان که نگـاهش به گفتگوست 
آهی سحرگهـی که زنـد در فـراق ما
بیرون و اندرون ،زبر و زیر و چارسوست
هنگامـه بسـت از پی دیـدار خاکیـی
نظاره را بهـانه تمـاشـای رنگ و بوست
پنهـان بـه ذره ذره و نـاآشنـا هنـوز
پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست 
درخاکـدان مـا گهـر زنـدگی گـم است
این گوهری که گم شدست ماییم یا که اوست
؟!

بگذار تا ازین شب دشوار بگذریم...
آنگه..... چه مژده‌ها که.. به بام سحر بریم
رود رونده سینه و سر می‌زند به سنگ
یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
لعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشت
خون می‌خوریم باز که باش بپروریم...

 
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 8 آذر 1390 توسط ایرج

این روزها غم تو مرا می‌کشدحسین ...  شب های ماتم تو مرا می‌کشدحسین

تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست ... سرخی پرچم تو مرا می‌کشدحسین

از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع...  هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشدحسین

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی ... اشک دمادم تو مرا می‌کشدحسین

داغ علی اصغر و عباس و اکبرت ... غم‌های اعظم تو مرا می‌کشدحسین

از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ ... انگشت و خاتم تو مرا می‌کشدحسین

بر نیزه در مقابل چشمان خواهری ... گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن

نگارش در تاریخ چهارشنبه 11 آبان 1390 توسط ایرج

نمیدونم چی شدکه....چن روز پیش رفتم سراغ البوم عکسهای قدیمی.

همینطور داشتم ورقش میزدم وآهی به سردی برف از روی دلتنگی می کشیدم

 اخه هر عکسی یه خاطره ای برام داشت....

 عکسهای عزیزانی که دیگه پیشم نبودن و فقط ازشون یه خاطره ای مونده بود...هی...

تا این که برخوردم به عکسهای خودم که مال 25 سال پیش بود

وای خییلی با مزه بودن وقتی دیدمشون کلی خوشحال شدم یه جورایی منو برد به زمان شیرین کودکی...زمانی که شیرین ترین لحظات زندگیم بود...

اسکنشون کردم یکم روتوششون کردم گذاشتم اینجا

چه ناگهان قشنگی !

و ناگهان دیدم ...که شکل کودکیم سرکشید از بن کوه

و شکل کودکیم روی شاخه های بلوط..و شکل کودکیم روی شانه های پدر

و شکل کودکیم عطر تازه ی شبدر

برای آنکه نوازش کند نگاهم را..

و گیوه ای رنگین

برای آنکه دلم را به جستجو ببرد.

و شکل کودکیم روی بام تابستان..تمام شب به سراغ ستاره ها می رفت

و مادرم هر صبح

مواظب من و خواب ستاره هایم بود....خروس صبح نمی دانست

همیشه سرزده می خواند...و هیچ فکر نمی کرد

که شکل کودکی من دوچرخه ای کم داشت...

این دوتا عکس مال زمانیه که

هنوز نمیتونستم راه برم یعنی یه ساله هم نبودم...وووووووووووی

نگارش در تاریخ سه‌شنبه 26 مهر 1390 توسط ایرج
یک دقیقه سکوت " به احترام زندگی ... به احترام عشق... به خاطر امیدهائی که به ناامیدی مبدل شدند...''تمام سالهائی که دروغ شنیدیم ''شبهائی که با اندوه و اشک سپری شدند...
چشمانی که همیشه بارانی ماندند.... آرامش از دست رفته ....
اطرافیانی که بودن و نبودنشان فرقی نمی کند...
به احترام دوستانی که هرگاه به آنها احتیاج داشتم بهترینشان تنهائی بود...
تمامی حرفهای ناگفته توی قلبم... به احترام کلمه دوست که هیچکس معنی آن را به درستی نفهمید...
برای دل گرفته و غمگینم ... برای تمام لحظه ها...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود

،ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ،ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

                                                                                                           عکاس:ایرج"پاهای خودم توی رودخونه"

   1      2      3      4      5      6   >>

قالب وبلاگ